بازخوانی جملات تکاندهنده کافکا درباره ماهیت شادی، ما را با این پرسش بنیادین روبرو میکند که آیا آنچه زندگی مینامیم، حقیقتی اصیل است یا تنها پناهگاهی ساخته شده از رویاهای نرم برای گریز از واقعیت؟
به گزارش فرارو به نقل از اکونومیک تایمز، در میان جملات تأملبرانگیزی که از بزرگان ادبیات جهان به یادگار مانده است، سخنی از فرانتس کافکا، نویسنده نامدار آلمانیزبان، وجود دارد که همچون آینهای شفاف، یکی از عمیقترین و در عین حال آزاردهندهترین حقایق هستی را در مقابل چشمان ما قرار میدهد.
کافکا که او را با شاهکارهایی چون «مسخ» و «محاکمه» میشناسیم، در توصیف نسبت انسان با جهان میگوید: «واقعیت برای اکثر مردم سنگینتر از آن است که بتوانند آن را بر دوش بکشند؛ بنابراین آنها به توهمات روی میآورند، به رویاهای نرم و دروغهای شیرین پناه میبرند و نام آن را خوشبختی میگذارند.»
این عبارت در نگاه اول ساده به نظر میرسد، اما وقتی اندکی در عمق آن درنگ میکنیم، لرزهای بر باورهای همیشگی ما میاندازد. کافکا در واقع دست روی موضوعی گذاشته است که اکثر مردم در زندگی روزمره آگاهانه از مواجهه با آن فرار میکنند: اینکه بخش بزرگی از آنچه ما «شادی» مینامیم، در واقع چیزی جز یک مکانیسم دفاعی برای گریز از واقعیتهای گزنده نیست.
کافکا در آثار خود همواره به انزوا، ترس و بار سنگین وجود پرداخته است. او معتقد بود که واقعیت همیشه مهربان یا آسان نیست. فشارهای اجتماعی، انتظارات بیپایان، ناامیدیهای پیدرپی و اتفاقاتی که هرگز طبق نقشه پیش نمیروند، واقعیتی را میسازند که تحمل آن برای هر کسی مقدور نیست.
از دیدگاه او، انسانها وقتی در برابر این حجم از سنگینی قرار میگیرند، به جای تلاش برای حمل این بار، به دنبال راههایی برای «فرار» میگردند. این گریزگاهها میتوانند امیدهای واهی، داستانهای خیالی که برای تسکین خود میسازیم یا حتی دروغهای شیرینی باشند که به مرور زمان به آنها عادت میکنیم.
کافکا نمیگوید که مردم لزوماً با نیت سوء به خود دروغ میگویند؛ بلکه او اشاره میکند که این «خودفریبی» به یک عادت ذهنی تبدیل میشود. در واقع، بسیاری از ما ترجیح میدهیم در خانهای ساخته شده از اوهام زندگی کنیم تا اینکه در تنهایی بیرحم حقیقت عریان باقی بمانیم.
نکته ظریف و تیزبینانهای که در کلام کافکا نهفته، این است که «خوشبختی» برآمده از توهم، چقدر سست و شکننده است. وقتی شادی ما وابسته به دروغهای شیرین یا رویاهای دور از دسترس باشد، با اولین طوفان واقعیت فرو میریزد. کافکا با همان لحن سرد و بیطرفانه همیشگیاش هشدار میدهد که رویاپردازی یا امیدواری به خودی خود بد نیست، اما زمانی که این رویاها به «جایگزین» واقعیت تبدیل میشوند نه «ابزاری» برای تحمل آن، مرزهای عقل و جنون جابهجا میگردند. در این حالت، فرد ممکن است تصور کند خوشبخت است، اما این حس فاقد ریشه و اصالت است و هر لحظه امکان فروپاشی آن وجود دارد.
برای درک بهتر این دیدگاه، باید نگاهی به زندگی پرفراز و نشیب خود فرانتس کافکا داشت. او که در سال ۱۸۸۳ در پراگ و در خانوادهای یهودی متولد شد، تمام عمر تحت سایه سنگین و سلطهجوی پدرش، هرمان کافکا، زندگی کرد. این رابطه دشوار، ردپای عمیقی در آثار او بر جای گذاشت؛ به طوری که در داستانهایش همواره با شخصیتهای مقتدر، ترسناک و قضاوتگری روبرو هستیم که قهرمان داستان را به بنبست میکشانند.
کافکا در زمان حیاتش هرگز خود را یک چهره مهم ادبی نمیدید. او به عنوان یک کارمند معمولی در یک شرکت بیمه کار میکرد و تمام روز خود را در دنیای ساختارمند، اداری و خشک سپری میکرد. او تنها شبها، زمانی که جهان در سکوت فرو میرفت، به دنیای درونی و پرفشار خود پناه میبرد تا بنویسد. این زندگی دوگانه (یکی در قالب کارمندی منظم و دیگری در قالب نویسندهای با ذهنی متلاطم) باعث شد تا او به خوبی تفاوت میان «واقعیت تحمیلی» و «دنیای ذهنی» را درک کند.
جالب اینجاست که جهان مدرن بخش بزرگی از میراث کافکا را مدیون دوست نزدیک او، ماکس برود است. کافکا پیش از مرگ وصیت کرده بود که تمامی دستنوشتههای منتشر نشدهاش سوزانده شوند، اما برود با خیانت به این وصیت، ارزشمندترین آثار ادبی قرن بیستم را از نابودی نجات داد و به جهانیان تقدیم کرد.
امروزه واژه «کافکایی» (Kafkaesque) وارد واژگان سیاسی و اجتماعی شده است تا توصیفگر موقعیتهایی باشد که در عین عادی بودن ظاهری، به شکلی غریب، آشفته، پوچ و دلهرهآور هستند. شخصیتهای کافکا، مانند «گرگور سامسا» در داستان مسخ یا «یوزف ک.» در محاکمه، همواره با نیروهایی میجنگند که نه آنها را میشناسند و نه میتوانند بر آنها غلبه کنند.
این حسِ عدم کنترل بر سرنوشت و گرفتار شدن در مارپیچهای بیپایان اداری یا هستیشناختی، دقیقاً همان چیزی است که نقلقول امروز به آن اشاره دارد. انسان امروزی نیز، درست مانند شخصیتهای کافکا، با وزن عاطفی سنگینی روبروست. اگرچه موقعیتهای فیزیکی ما تغییر کرده است، اما آن نیاز بنیادین برای معنابخشی به زندگی و ترس از تنهایی همچنان به قوت خود باقی است.
نفوذ کافکا فراتر از مرزهای زبان آلمانی یا قاره اروپا رفته است. نویسندگان بزرگی همچون گابریل گارسیا مارکز اذعان کردهاند که خواندن آثار کافکا دیدگاه آنها را نسبت به داستاننویسی دگرگون کرده است. کافکا به جهان نشان داد که میتوان عجیبترین و انتزاعیترین ایدهها را با زبانی ساده، مستقیم و باورپذیر روایت کرد.
جاذبه جهانی آثار او در این است که احساسات مورد بحث وی مانند ترس، سردرگمی، تنهایی و جستجوی بیپایان برای معنا محدود به زمان یا مکان خاصی نیستند. آثار او همچون «قصر» یا «آمریکا» با اینکه ناتمام ماندهاند، اما همچنان در معتبرترین دانشگاههای جهان تدریس و تفسیر میشوند. یادداشتهای روزانه و قطعات پراکنده او نیز دریچهای به فرایند فکری مردی گشودهاند که هویت، قدرت و حقیقت را در جزئیات کوچک زندگی روزمره جستجو میکرد.
در نهایت، سخن کافکا تلنگری است به همه ما: آیا خوشبختی ما بر پایه پذیرش شجاعانه واقعیت بنا شده است، یا تنها وامدارِ توهماتی هستیم که روزی باید آنها را پس بدهیم؟ شاید پذیرفتن سنگینی واقعیت، اولین قدم برای رسیدن به آن صلابت روحی باشد که کافکا در تمام زندگیاش به دنبال آن بود.