عصرایران؛ احسان محمدی- در کشورهای جنگزده تفریحات هم فرق میکند. بچهها روی لوله تانکهای سوخته، سُر میخورند، کلکسیون ترکش میسازند یا با پای مصنوعیشان بازی میکنند. بزرگترها هم سرگرمیهایی شبیه این دارند، مثلاً زمان جنگ سوریه یکی از تفریحات من، گشتن در صفحات عربی و پیدا کردن دیوارنوشتهها بود. تکه شعرها، دلتنگیها، خشم از سیاستمداران، عاشقیها یا حتی گله از روزگار. یک نفر روی دیواری گلوله خورده و زخمی نوشته بود: «الوطن لِلأغنياء، والوطنية لِلفقراء» به فارسی میشود: «وطن برای ثروتمندان است و وطنپرستی برای فقرا!»
احتمالاً برگرفته از یک نوشته بلندتر منسوب به «محمود درویش» که میگوید: «وطن برای ثروتمندان است اما برای فقرا کار، رنج، مالیات، سیگار، سرود ملی و مرگ در جنگهاست!»
در این مدت خیلیهایمان از نگرانی برای «وطن» گفتیم، از «وطندوستی» نوشتیم، «وطنفروشان» را لعنت کردیم و کم نیش و کنایه و فحش از آنها نشنیدیم که «خرمن»شان خیلی دورتر از «آتش» جنگ بود. آنطرف دنیا نشستهاند و برای هر موشک «ترامپ» و «نتانیاهو» که بر سر ایران فرود آمد هورا کشیدند. سهم ما اگر چند ناسزا شد، کسانی جانپارههایشان را دفن کردند، خانه عدهای خاکستر شد، بعضیها پای لانچر و پدافند بیدست و پا شدند، فداکارانی از مال و زندگیشان به هموطنان صدمه دیده، بخشیدند و ...
آنها که برای «وطن» جانی و نانی و آبرویی وسط گذاشتند جاهل نبودند، اتفاقاً میدانستند در فردای پایان جنگ، کسانی که در سایه نشستند، سکوت مطلق پیشه کردند و پول روی پول گذاشتند برندۀ «دنیا» میشوند و حتی طلبکار که؛ «میخواستید نکنید!»، «آدم عاقل، زمان جنگ که خودش را قاطی این چیزها نمیکند و ...!» و حتی زبان به سرزنش هم باز میکنند.
در طول تاریخ هم بیشتر خانۀ وطندوستان خراب شده تا خائنان به وطن و نان به نرخ روزخورها و پنهان شدههای وقت معرکه! فداکاران وطن بیشتر تاوان دادهاند، دهانشان دوخته شده، در گوشه زندان یا حصر پوسیده شدهاند یا بر سر دار رفتهاند تا آنها که وطن برایشان «ناندانی» بوده.
با همۀ خُردسالی در جنگ 8 ساله با عراق و حتی بعد از آن هم امثال این آدمها را به چشم دیدم که چطور بعضی از «محتکران» زمان جنگ، بعدها «حاجیهای معتبر بازار» شدند، چطور بعضی از آنها که عمر و جوانیشان و داراییشان را در راه دفاع از وطن بخشیدند و خودخواسته دنبال بهرهمندی از برخی امتیازات نرفتند، زندگیشان به تلاطم افتاد، چطور کسانی که از ترس، پنهان شدند و جبهه نرفتند بعد از جنگ به یکباره رزمندۀ دو آتشۀ جنگطلب شدند و حتی جنگ رفتهها را ممیزی کردند! .... من دیدم و میلیونها ایرانی دیگر هم آن روزها را دید اما وقتی جنگِ تازه از راه رسید، وقتی وطن به خطر افتاد عاشقان واقعی این سرزمین با همۀ آن تجربههای تلخ باز «نه رمیدند، نه گسستند».
«پرویز پرستویی» در فیلم جسورانه و انسانی «لیلی با من است» به کارگردانی «کمال تبریزی» نقش «صادق مشکینی» کارمند تلویزیون را بازی کرد که برای جلب نظر مسؤولان و گرفتن وام زودتر از موعد، قرار شد به عنوان عضوی از یک گروه مستندساز تا پشت جبهه برود و سابقهای جور کند اما یک دفعه سر از خط مقدم درآورد و در این مسیر با بعضی از خصلتهای درونی خودش و دیگران مثل ترس، تظاهر، شجاعت، شرافت، ایمان و ... روبه رو شد. بعضی از ما در این جنگ 40 روزه، دقیقاً «صادق مشکینی» شدیم، حالا نه لزوماً مثل او عاقبت به خیر و قهرمان اما به تاریکخانۀ درون خودمان و اطرافیانمان نور تابیده شد و زمان خوبی برای محک خیلی از ادعاهامان در مورد وطن و ایراندوستی پیش آمد.
«کریم نیکونظر» نویسنده، روزنامهنگار و منتقد سینما در یکی از قسمتهای پادکست شنیدنی «رادیو تراژدی»، ماجرای دلاوری تکاوران نیروی دریایی ارتش در جنگ با عراق را روایت میکند که موقع شنیدن آن همه فداکاری و شجاعت، سخت میشود جلوی سرازیر شدن اشکها را گرفت. در بخشی از آن میگوید: «چهار آبان 1359 بعد از 34 روز دفاع با دست خالی، دستور عقبنشینی از خرمشهر رسید، در میان اشکها، بعضی زمین شهر را بوسیدند، بعضی یک مُشت خاک را توی جیب ریختند اما تعدادی لای خانههای خراب شده، قایم شدند تا بمانند و دفاع کنند ... پیکر این افراد هرگز پیدا نشد.»
در جنگ 40 روزه، کسانی از ما با علم به اینکه «وطن برای ثروتمندان است و وطنپرستی برای فقرا!» با بعضی از سیاسیون موضع مشترک گرفتیم که بعید است با آنها به بهشت هم برویم اما در دفاع از ایران هیچ شرمی نیست، چرا که برای باقی ماندن وطن در طول تاریخ، کسانی فداکاریها کردهاند که نه فقط نامشان جایی ثبت نشده بلکه پیکرشان هرگز پیدا نشده ... هزار جنگ دیگر هم پیش بیاید، باز حرف همان است که «لیلا حسیننیا» سرود:
وطن بسوزد و من در جوشوخروش نباشم؟!
خدا کُند که بمیرم وطنفروش نباشم!