عصر ایران؛ بانو بیدرانی - در دهه ۱۹۹۰، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بسیاری در غرب تصور میکردند جهان وارد دورهای تازه شده است؛ دورهای که در آن دیگر خبری از نبردهای بزرگ ایدئولوژیک نخواهد بود. لیبرالدموکراسی غربی پیروز شده بود، اقتصاد بازار گسترش یافته بود و جهانیسازی مرزها را کمرنگتر میکرد. در آن سالها، فرانسیس فوکویاما با طرح نظریه «پایان تاریخ» به مشهورترین چهره این خوشبینی تبدیل شد؛ این ایده که بشر شاید پس از قرنها جنگ و انقلاب، سرانجام به مدلی رسیده باشد که رقیب جدی ندارد.
در آن دوران، بسیاری تصور میکردند ایدئولوژیها به پایان رسیدهاند. دیگر کمتر کسی از انقلاب جهانی سخن میگفت. حتی بسیاری از احزاب چپ و راست در اروپا به یکدیگر شبیه شده بودند. اختلافها بیشتر بر سر شیوه مدیریت اقتصاد بود تا آرمانهای بنیادین. جهانیسازی نیز این تصور را تقویت میکرد که انسانها، فارغ از ملیت و مذهب، به سمت نوعی فرهنگ مشترک جهانی حرکت میکنند؛ فرهنگی که در آن مصرف، فناوری، رفاه و فردگرایی جای آرمانهای قدیمی را میگیرد.
اما تاریخ بار دیگر نشان داد معمولاً آرامتر از آن چیزی حرکت میکند که نظریهپردازان تصور میکنند. از میانه دهه ۲۰۱۰ به بعد، جهان کمکم وارد فضایی شد که نشانههای بازگشت ایدئولوژی در آن آشکار بود. بحران مالی ۲۰۰۸ اعتماد به نظام سرمایهداری جهانی را لرزاند. موج مهاجرت به اروپا باعث رشد جریانهای ملیگرا شد؛ رشدی که ناشی از اعتراض به ورود مهاجران بود. شبکههای اجتماعی نیز به جای آنکه جهان را همگنتر کنند، انسانها را در اردوگاههای فکری متضاد قرار دادند. در آمریکا، ظهور دونالد ترامپ فقط یک تغییر سیاسی ساده نبود؛ نشانه نوعی بازگشت ملیگرایی، بیاعتمادی به نخبگان جهانی و اعتراض به نظم لیبرال پس از جنگ سرد بود.
در اروپا نیز احزاب راست افراطی آرامآرام از حاشیه به متن آمدند. در فرانسه، آلمان، ایتالیا و هلند، جریانهایی که زمانی افراطی و غیرقابلقبول شمرده میشدند، اکنون میلیونها رأی به دست میآورند. آنها از هویت ملی، مرزهای سختگیرانهتر، و مقابله با مهاجرت سخن میگویند. بسیاری از رأیدهندگان نیز احساس میکنند جهانیسازی نهتنها امنیت اقتصادی نیاورده، بلکه نوعی بیریشگی فرهنگی ایجاد کرده است.
جنگ روسیه علیه اوکراین شاید مهمترین نقطه عطف این بازگشت باشد. این جنگ فقط نزاعی بر سر خاک یا امنیت نبود؛ برخورد دو نگاه متفاوت به جهان نیز بود. از یک سو، روسیه با تأکید بر ملیگرایی تاریخی، از مقابله با نفوذ غرب سخن میگفت و از سوی دیگر، غرب از نظم لیبرال بینالمللی دفاع میکرد. حتی واژههایی که در این جنگ استفاده میشدند، رنگ ایدئولوژیک داشتند: تمدن، هویت، ارزشهای سنتی، دموکراسی، غربگرایی و مقاومت.
در خاورمیانه نیز ایدئولوژی هرگز واقعاً ناپدید نشده بود، اما شکل آن تغییر کرده است. در دهههای گذشته، بسیاری از جریانهای اسلامگرا خود را بدیلی برای نظام جهانی غرب میدانستند. اما اکنون، بخشی از نسل جوان منطقه نه به آرمانهای انقلابی قدیمی باور دارد و نه الزاماً شیفته مدل غربی است. نوعی سردرگمی هویتی در بسیاری از جوامع دیده میشود؛ نسلی که هم از ایدئولوژیهای سنتی خسته شده و هم نسبت به آینده جهانیشده اطمینان ندارد.
در ایران نیز میتوان نشانههای این وضعیت را دید. بخشی از جامعه از زبان ایدئولوژیک رسمی فاصله گرفته، اما در عین حال نوعی بازگشت هویتخواهی ملی، تاریخی و فرهنگی نیز مشاهده میشود. برای بسیاری از مردم، مسئله فقط سیاست روز نیست؛ بلکه پرسش از «ما که هستیم» دوباره اهمیت پیدا کرده است. در چنین فضایی، حتی مباحث مربوط به تاریخ ایران، زبان فارسی یا هویت ملی، بار سیاسی پیدا میکنند.
شاید یکی از مهمترین دلایل بازگشت ایدئولوژی، خودِ بحران جهانیسازی باشد. جهانیسازی وعده داده بود که با گسترش تجارت، فناوری و ارتباطات، جهان آرامتر و عقلانیتر میشود. اما بسیاری احساس کردند که این روند، علاوه بر رفاه، نابرابری و اضطراب نیز تولید کرده است. کارخانهها بسته شدند، طبقات متوسط در برخی کشورها تضعیف شدند و انسانها بیش از گذشته احساس تنهایی کردند. در چنین شرایطی، ایدئولوژی دوباره جذاب میشود؛ زیرا به انسان معنا، هویت و احساس تعلق میدهد.
در عین حال، بازگشت ایدئولوژی الزاماً به معنای بازگشت شکلهای قدیمی آن نیست. جهان امروز دیگر شبیه قرن بیستم نیست که انسانها میان کمونیسم و سرمایهداری انتخاب کنند. ایدئولوژیهای جدید بیشتر حول هویت شکل میگیرند: هویت ملی، مذهبی، قومی، جنسیتی یا فرهنگی. حتی بسیاری از جنگهای فرهنگی در شبکههای اجتماعی نیز در اصل نبردهایی هویتیاند، نه صرفاً اختلاف نظر سیاسی.
با این حال، شاید مهمترین پرسش این باشد که آیا جهان واقعاً وارد عصر تازهای از ایدئولوژی شده، یا ما فقط در دورهای گذار و آشوب قرار داریم. ممکن است بخشی از این بازگشت، واکنشی موقت به بحرانهای اقتصادی، جنگها و ناامنیهای سالهای اخیر باشد. اما ممکن است نشانه آن باشد که انسان، برخلاف تصور برخی نظریهپردازان، هیچگاه صرفاً موجودی اقتصادی یا مصرفکننده نیست. انسان به روایت، معنا و هویت نیاز دارد؛ و ایدئولوژی، در نهایت، تلاشی برای پاسخ دادن به همین نیازهاست. شاید به همین دلیل است که تاریخ هنوز تمام نشده است.