فیلم بیشتر »»
کد خبر ۱۱۵۰۲۴۰
تاریخ انتشار: ۱۲:۴۵ - ۲۶-۱۲-۱۴۰۴
کد ۱۱۵۰۲۴۰
انتشار: ۱۲:۴۵ - ۲۶-۱۲-۱۴۰۴

زندگی در اين روزهای جنگ / در كنار انفجارها نشسته‌ايم و چای می نوشيم

زندگی در اين روزهای جنگ / در كنار انفجارها نشسته‌ايم و چای می نوشيم
بوم، بوم، بوم، بوم.... تعداد انفجارها از دستم در مي‌رود. ديگر نمي‌توانم تظاهر به آرامش كنم. از تخت بيرون مي‌پرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع مي‌شويم. محل انفجار بيخ گوشمان است. شعله‌هاي آتش در آسمان مي‌رقصند.
آزاده محمد حسين در روزنامه اعتماد نوشت: ٭ يكم: وسط آشپزخانه ايستاده‌ام و بساط حلواي سه‌ آرد را مهيا مي‌كنم. دلم آشوب است از تصاويري كه جلوي چشمم رژه مي‌روند. آردها را در تابه مي‌ريزم و با وسواس هم مي‌زنم تا بوي خامي‌شان گرفته شود. شهد را آماده مي‌كنم و داخل آرد تفت داده شده مي‌ريزم.
 
مراقبم شيريني حلوا به‌قاعده باشد؛ نه دل را بزند نه بي‌مزه شود. بوي حلوا در خانه مي‌پيچد. قديمي‌ترها مي‌گفتند درگذشتگان آرام مي‌گيرند وقتي بازماندگانشان حلوا مي‌پزند و من نمي‌دانم براي چند تن بي‌جان شده دارم حلوا مي‌پزم. بشقاب‌هاي گل‌سرخي را پر مي‌كنم از حلواي گرم و پسرها را شريك مي‌كنم در تزيين‌شان. آسمان بالاي سرم بي‌قرار است.
 
 صداي انفجار قطع نمي‌شود. پنجره‌ها مي‌لرزند و من همچنان با دلهره‌اي فروخورده روي بشقاب‌ها گل محمدي و نسترن و خلال پسته مي‌چينم. گويي انفجارها آتش‌بازي‌هاي آخر سال بچه‌هاست. هيچ به‌روي خودم نمي‌آورم. پسرها چشمشان به من است و ذهنشان جاي ديگر. بحث مي‌كنند و نظر مي‌دهند.
 
 
وانمود مي‌كنم ششدانگ حواسم به تحليل‌هايشان است، اما گوش‌هايم ناخودآگاه به بيرون پنجره تيز شده‌اند. تلاش مي‌كنم لبخند بزنم و آرام باشم. نبايد پسرها را مضطرب كنم. نيم‌نگاهي مي‌اندازم به سمت فرودگاه. ستون‌هايي از دود به‌جا مانده از انفجار چند دقيقه قبل در انتهاي شهر پيداست. حلواها را بين همسايه‌ها پخش مي‌كنم و برمي‌گردم به آشپزخانه. آسمان آرام گرفته و من در ذهنم يكي‌يكي كساني را مي‌شمارم كه بايد از حالشان خبر بگيرم.
 
نان‌هاي تازه‌اي را كه خريده‌ام برش مي‌زنم و سهم پرنده‌هاي پشت پنجره را هم خرد مي‌كنم و كنار مي‌گذارم. چاي دم مي‌كنم و منتظر مي‌مانم مهسا بيايد و شيرخشك‌هايي را كه براي تاراي پنج ماهه‌اش خريدم، تحويل بگيرد.
 
آشپزخانه بوي زندگي مي‌دهد اما با چاشني دلواپسي. تا افطار چيزي نمانده. دوباره صداي انفجار مي‌آيد. نگران مي‌شوم. خبر مي‌آيد باغ فيض را زده‌اند. معطل نمي‌كنم. به مهسا زنگ مي‌زنم و قرار را منتفي مي‌كنيم. از سارا خبر مي‌گيرم. شيشه‌هاي ساختمانشان شكسته. به مرجان زنگ مي‌زنم. وسط اتوبان گير افتاده. التماس مي‌كنم هرطور شده دور بزند و برگردد.
 
برمي‌گردد و تا خبر بدهد كه به جاي امني رسيده، در خانه قدم‌رو مي‌روم. سندروم بي‌قراري پايم بدتر شده. مي‌خواهم از آشپزخانه بيرون بروم تا كمي بنشينم. پايم به چارچوب در آشپزخانه نرسيده، باد شديد گرمي هلم مي‌دهد به جلو و صاعقه‌اي از گوش راستم وارد و از گوش چپم خارج مي‌شود و ناگهان، بوم! در كسري از ثانيه آسمان سياه مي‌شود و چهارستون خانه محكم ما به لرزه مي‌افتد. پنجره سالن چنان عنان اختيار از كف مي‌دهد كه با خشم، پرده توري را پاره مي‌كند. انگار وسايل خانه انتقام انفجارهاي پي‌درپي را از هم مي‌گيرند.
 
به ‌خودم مي‌آيم. پسرها سالم‌اند. پوريا بازهم مي‌دود سمت پنجره و من براي هزارمين بار مي‌ميرم و زنده مي‌شوم. زورم بهش نمي‌رسد. تسليم مي‌شوم. چشمم مي‌افتد به آسمان غرب خانه؛ دلم هري مي‌ريزد، دود از سمت خانه مادر و پدرم مي‌آيد. زنگ مي‌زنم، يك، دو، سه، چهار زنگ مي‌خورد و تا صداي بريده بريده مادرم را مي‌شنوم كه مي‌گويد «مادر جان ما خوبيم» قلبم در سينه‌ام مي‌ميرد.
 
 
 زبانم دچار لكنت مي‌شود اما تلاش مي‌كنم مادر متوجه نشود. هنوز دارم او را آرام مي‌كنم كه تلفن خانه زنگ مي‌خورد. خواهرم است. با فرياد مي‌گويد براي فلان‌جا هشدار تخليه داده‌اند؛ منطقه سكونت خانواده همسرم را مي‌گويد. در مي‌مانم كه چه خاكي به‌سر كنم. درحالي كه مادرم را آرام مي‌كنم، با يك دست شماره خانه آن يكي مادر را مي‌گيرم و اين وسط لعنت مي‌فرستم به صفير سوتي كه در گوشم پيچيده.
 
مادر خودم را رها مي‌كنم و سعي مي‌كنم مادر همسرم را با آرامش راضي كنم كه بعد از كم شدن انفجارها به خانه ما بيايند. زبانم همچنان لكنت دارد، اما خوشحال مي‌شوم كه حرفم را مي‌پذيرند. در اين روزهاي تهران، ۲۰ دقيقه زمان كافي‌ است از شرق به غرب برسي و آنها مي‌رسند. رنگ به چهره ندارند. شربت بهارنارنج مهيا مي‌كنم و خرما برايشان مي‌آورم.
 
آسمان و ريسمان به‌هم مي‌بافم كه آرامشان كنم. گوشم سوت مي‌كشد. زبانم همچنان گير مي‌كند. درون قلبم حفره‌اي خالي حس مي‌كنم اما سرپا مي‌مانم. شب با سكوتش از راه رسيده و اهالي خانه ما به كمك قرص‌هاي آرامبخش به ‌خواب مي‌روند. اما من مي‌دانم اين سكوت دوامي ندارد.
 
٭ دوم:  نلي هر روز زنگ مي‌زند. انزلي آرام است و من خيالم راحت است كه لااقل او و پسرش كمي در امانند. مريم از رودسر نگران ماست. من نگران هادي و خانواده‌اش در اصفهانم و آنان نگران ما. معصومه از افغانستان نگران ماست و من نگران برادران او كه اينجا در يك زيرزمين كوچك زندگي مي‌كنند. شراره از آن‌ طرف دنيا نگران مادرش است كه اينجا تنهاست.
 
شراره، رامك و... دوستان دبستاني‌ام هستند كه حالا هر كدام گوشه‌اي از اين جهان دل‌نگرانند. من بهشان اطمينان داده‌ام از حال اين‌طرفي‌ها خبر بگيرم. اينترنت قطع است. بسته‌هاي تماس تلفني گرانند. گاهي با هزار بدبختي و ترفند وصل مي‌شويم و در حد دو كلمه «خوبيم»، «نگران نباشيد»، اطلاع مي‌دهيم و دوباره نقطه سرخط! فهرست آناني كه دلم پيش‌شان است بلند است و هر روز سعي مي‌كنم چندتاشان را تيك بزنم. اما نگراني تمامي ندارد.
 
 نمي‌دانم به كدامشان فكر كنم؛ به همسرم و تمام همكارانش، به خواهر بزرگه كه در مركز شهر در يك ساختمان تنها مانده و حاضر نيست خانه را ترك كند، يا به خواهر وسطي كه نزديك انبار نفت شهران با دلتنگي براي دخترش كنار مي‌آيد، يا برادري كه در جوار فرودگاه پيام هربار مثل برج ديده‌باني ورود جنگنده‌ها را تلفني به ما خبر مي‌دهد بي‌آنكه اجازه بدهد ما متوجه دلشوره‌هايش بشويم.
 
دلم خوش است به رفاقت رفقا و خانواده‌ام. حساب روزها و مناسبت‌ها از دستم در رفته. در ذهنم غوغايي است تمام نشدني. مدام با خودم كلنجار مي‌روم كه چيزي به‌ خاطرم بيايد، نمي‌آيد. پوريا انگار ذهنم را خوانده باشد با شيطنت خاص خودش مي‌گويد: «به‌به! فردا تولد خان داداشمونه» آه از نهادم بلند مي‌شود. تولد آريا را فراموش كرده‌ام. خجالت مي‌كشم. آريا اما با نجابت مي‌گويد: «چه تولدي؟! دلت خوشه‌ها!» و من در دلم مي‌گريم كه چرا واقعا نبايد دلمان خوش باشد پسر من؟ به‌روي خودم نمي‌آورم.
 
دست به‌كار مي‌شوم. بساط كيك را علم مي‌كنم. يك كيك كوچك شكلاتي مي‌پزم و منتظر مي‌مانم پدر بچه‌ها هم برسد. هوا تاريك شده و ساعت بيولوژيك بدن همه ما آرام‌آرام هشدار مي‌دهد. گوشمان به بيرون است و چشم‌مان به كيك كوچك روي ميز. از شمع خبري نيست. از هديه هم. چاقو به كيك نرسيده، گوش‌هايمان پر مي‌شود از صداي انفجار. پنجره‌ها به خودشان مي‌لرزند. قلب ما هم. بوي باروت از پنجره نيمه‌باز مي‌چپد داخل خانه. چهار نفري در آغوش هم پناه مي‌گيريم و من شروع مي‌كنم به آواز خواندن: «شب است و چهره ميهن سياهه...»

٭ سوم:  شب از نيمه گذشته. براي چندمين بار از خواب مي‌پرم. ديگر پرامي‌پكسول، پوكسايد و كلونازپام هم جوابگو نيست. خواب‌هايم تكه‌پاره شده. اگر انفجار بيدارم نكند، خواب‌هاي آشفته دست از سرم برنمي‌دارند. كورمال كورمال نگاهي به صفحه گوشي مي‌اندازم. چشم‌هايم درست نمي‌بينند. اينترنت همچنان قطع است.
يازده پيام برايم آمده. بعضي جوياي احوال‌اند و برخي جوياي اخبار. خيال احوالپرس‌ها را با يك كلمه «خوبيم» راحت مي‌كنم و بقيه را مي‌گذارم براي صبح. چه بگويم بهشان وقتي خودم هم خبري ندارم.
 
لاي پنجره باز است براي رد شدن موج. در تخيلم سعي مي‌كنم بوي ماه اسفند و مهماني بهار را استشمام كنم. خاطره بازي مي‌كنم با اسفندهاي دو سال قبل. همان اسفندهايي كه بچه‌هاي سپيدار در تكاپوي برپايي رويداد نوروزي مدام مي‌دويدند و از نفس نمي‌افتادند.
 
 يادم مي‌آيد اين وقت سال مردم چه هروله‌اي مي‌كردند در خيابان‌ها، در ميان دستفروش‌ها، لابه‌لاي عطر بيدمشك و شب‌بو و لاله‌ها. خيال مي‌بافم و چشم‌هايم سنگين مي‌شود. صداي نفس‌هاي آرام پسرها و پدرشان خيالم را راحت مي‌كند. خواب، آرام مي‌آيد... نمي‌دانم چند دقيقه خوابيده‌ام كه خانه روشن مي‌شود.
 
تو گويي روز، بي‌وقت زده است به دل سياه شب. تا هفت مي‌شمارم و بوم! از پوريا ياد گرفته‌ام كه وقتي نور را مي‌بيند مي‌شمارد و بعد صداي انفجار مي‌آيد. نمي‌دانم از كجا ياد گرفته. اصلا چه اهميتي دارد، بهانه‌ خوبي‌ است براي آماده شدن و كمتر ترسيدن. با خودم مي‌گويم تمام شد. اما خوش‌خيالي‌ام دوام نمي‌آورد؛ بوم، بوم، بوم، بوم.... تعداد انفجارها از دستم در مي‌رود. ديگر نمي‌توانم تظاهر به آرامش كنم. از تخت بيرون مي‌پرم. با پسرها و پدرشان وسط سالن جمع مي‌شويم. محل انفجار بيخ گوشمان است. شعله‌هاي آتش در آسمان مي‌رقصند. صحنه آن‌قدر نزديك است كه گمان مي‌كنم بغل بلوك ما را زده‌اند. تلفن زنگ مي‌خورد. مادرم گريه مي‌كند. صنايع هوايي را زده‌اند و فرودگاه را. شيشه‌هاي بعضي واحدها شكسته.
 
توان حرف زدن ندارد. قربان صدقه‌اش مي‌روم، درحالي كه دست‌وپايم يخ كرده و توان ايستادن ندارم. مدام مي‌گويم: «دورت بگردم مامان جان نترس، كلانتري دم خونه ماست. با شما فاصله داره. تموم شد. ببين آسمون آروم شده. چيزي نيست و...» مي‌دانم كه جفنگ مي‌گويم. اصلا كدام كلانتري؟ درست پشت بلوك محل سكونت مادر و پدرم را زده. ولي مگر كاري از من ساخته‌ است جز اينكه با پرت‌و‌پلا آرامشان كنم؟
 
پيشنهاد مي‌كنم خرما بخورند يا عسل تا قند خونشان تنظيم شود. چه پيشنهاد احمقانه‌اي! مگر كسي اعصاب و روان دارد كه وسط دود و آتش و تصوير خانه‌هاي بي‌پنجره دنبال خرما بگردد؟ ولي اين نهايت خلاقيتم است براي اينكه به پدر و مادرم بگويم اوضاع آن‌قدرها هم بد نيست و آنها هم تظاهر مي‌كنند كه باور كرده‌اند. به‌ظاهر برمي‌گرديم به زندگي و من در ذهنم مي‌خوانم: «شب شط درازي است كه پاياني ندارد»...

٭ چهارم:  شده‌ام مايه خنده پسرها. با هيجان براي پدرشان تعريف مي‌كنند «تا خبر مياد فلان‌جا رو زده مامان گوشي رو برمي‌داره و به يكي دو نفر زنگ مي‌زنه. يعني همه‌جا آشنا داره» و بعد بلندبلند مي‌خندند. خوشحالم كه دست‌كم توانسته‌ام بهانه‌اي باشم براي لحظه‌اي شاد بودنشان. جنگ، شادي را از دل‌ها مي‌برد و ما كه اين را مي‌دانيم، با جنگ مي‌جنگيم؛ به هر شكل و با هر بهانه‌اي.
 
 بچه‌ها به تعريف شاهكارهاي مادرشان ادامه مي‌دهند. راحتشان مي‌گذارم و با فنجاني چاي پناه مي‌برم به كنج دنج خودم، كنار گلدان‌هايم. زاموفيليا جوانه داده، سه‌تا. ذوق مي‌كنم. كنار گلدان‌ها مي‌نشينم و پيام‌هاي احوالپرسي اين روزها را براي چندمين بار مي‌خوانم.
 
 شهد محبت جاري در واژه‌ها هربار به‌اندازه بار اول خواندنشان كامم را شيرين مي‌كند. اسم‌ها را مي‌خوانم و در دلم قربان صدقه‌شان مي‌روم؛ زري، شروين، گيسو، ريحانه، الناز. ... و اين فهرست انگار تمام نمي‌شود.
 
بالاي سرم صداي جنگنده مي‌آيد. آن‌قدر نزديك كه گمان مي‌كنم عن‌قريب روي پشت‌بام ما فرود مي‌آيد. آن بيرون غوغاست. انفجار پشت انفجار. آسمان روشن و خاموش مي‌شود. پدافند شليك مي‌كند. باز هم فرودگاه و اطرافش را نشانه رفته‌اند. قاب پنجره‌ها به فرياد آمده‌اند. من اما گويي با خودم به صلح رسيده‌ام. خسته‌ام از سيلي جنگ.
 
از جايم تكان نمي‌خورم. چه فرقي مي‌كند كجا باشم. لحظه‌اي چشمانم را مي‌بندم، ياد خواب سميه مي‌افتم كه ديده بود سپيداري‌ها در خانه ما جمع شده‌اند و من برايشان شيريني مي‌پزم و به اين فكر مي‌كنم ما، همه ما، اين روزها در كنار مرگ نشسته‌ايم و چاي مي‌نوشيم.
برچسب ها: جنگ ، زندگی ، چای
ارسال به دوستان
اقتصاد توجه: چرا نمی‌ توانیم اسکرول را متوقف کنیم؟ / چه کسی تصمیم گرفته ما ادامه دهیم؟ وزیر ورزش: حضور ایران در جام جهانی ۲۰۲۶ منوط به تصمیم دولت است دبیرکل سازمان ملل خواستار ادامه مذاکرات ایران و آمریکا شد  واکنش سرمربی تیم ملی به وضعیت لیگ و آماده‌سازی برای جام جهانی انتقاد ایتالیا از اظهارات ترامپ در خصوص رهبر کاتولیک های جهان احتمال دومین دیدار رو در روی مقامات ایران و آمریکا شکاف عمیق حزبی در آمریکا پیرامون اقدام نظامی علیه ایران وزیر راه: هیچ مسیر ریلی و جاده ای بسته نیست ترامپ: از پاپ عذرخواهی نمی کنم پزشکیان در تماس تلفنی با ماکرون: تهدید تنگه هرمز پیامدهای گسترده برای جهان خواهد داشت کارلوس کی‌روش سرمربی غنا شد؛ پنجمین حضور متوالی در جام جهانی ممنوعیت تنظیم وکالت‌نامه انتقال اموال برای عوامل دشمن در خارج ترامپ اینگونه با مردم آمریکا سخن می‌گوید  پاسخ سازمان تأمین اجتماعی به حواشی لغو خدمات بیمه‌ای چین: محاصرهٔ تنگه هرمز توسط آمریکا خلاف منافع جهانی است/ به ایران سلاح نداده ایم 
نظرسنجی
فرجام آتش بس 14 روزه؟